تبليغاتX
مینویسم به یاد گذشته




پروفايل مدير وبلاگ ;(كليد كنيد)



نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان



موزیک و سایر امکانات





سرمایه گذاری در بازارهای جهانی

 

با عرض سلام به همه دوستان و کسانی که همین الان از وبلاگ من دیدن میکنند.

بدون حاشیه و خلاصه کردن حرفهام میخوام سر اصل مطلبی که میخوام برای شما بگم میرم که امیدوارم خبر خوبی برای شما و پیشرفت در زندگیتان باشد.

در سال 1999 شرکتی به نام گریفین حبیتت کارش را در رابطه با سرمایه گذاری در بازارهای جهانی شروع کرده و تا سال 2005 در سطح کشوری و از سال 2005 تاکنون به صورت بین المللی فعالیت خود را آغاز کرده .

شرکتی که به شما معرفی کردم از سوی دولت کانادا میباشد و تاکنون در ایران هم شرکت کنندگان زیادی داشته و سود زیادی رو به همراه داشته است .

این یک فرصتی است برای کسانی که میخواهند به موفقیت دست یابند من خود نیز در این سرمایه گذاری شرکت کرده ام .

امروز 1388/02/۲۸ یکی از بزرگترین سرمایه داران ایران در ساعت 3 بعدازظهر جلسه ای را تشکیل داده اند برای کسانی که میخواهند اطلاعات بیشتری را از این شرکت کسب کنند . یادآوری کنم که این جلسه در مشهد میباشد .

به امید آنکه همه ما به موفقیت کامل دست یابیم .

برای اطلاعات بیشتر با شماره 09158097855 تماس بگیرید

مراجعه کنید www.habitat2010.blogfa.com  یا به سایت


[+] نوشته شده توسط صادق در 3:12 بعد از ظهر | |







سلام به دوستان عزیزممن مدت زیادی بود که بروز نشدم و از این جهت متاسفم امیدوارم که این شعر مورد توجه شما دوستان گلم قرار گرفته باشه . منتظر حضور سبزتان هستم


[+] نوشته شده توسط صادق در 11:7 بعد از ظهر |







مهر تو از دل نرود

غنچه سرخ دعا
من از آن ابتداي آشنايي
شدم جادوي موج چشمهايت
تو رفتي و گذشتي مثل باران
و من دستي تكان دادم برايت
تو يادت نيست آنجا اولش بود
همان جايي كه با هم دست داديم
همان لحظه سپردم هستي ام را
به شهر بيقرار دستهايت
تو رفتي باز هم مثل هميشه
من و ياد تو با هم گريه كرديم
تو ناچاري براي رفتن و من
هميشه تشنه شهد صدايت
شب و مهتاب و اشك و ياس وگلدان
همه با هم سلامت مي رسانند
هواي آسمان ديده ابري است
هواي كوچه غرق رد پايت
اگر ميماندي و تنها نبودم
عروس آرزو خوشبخت ميشد
و فكرش را بكن چه لذتي داشت
شكفتن روي باغ شانه هايت
كتاب زندگي يك قصه دارد
و تو آن ماجراي بي نظيري
و حالا قصه من غصه توست
و شايد غصه من ماجرايت
سفر كردن به شهر ديدگانت
به جان شمعداني كار من نيست
فقط لطفي كن و دل را بينداز
به رسم يادگاري زير پايت
شبي پرسيدم از خود هستي ام چيست
به جز اشك و نياز و ياد و تقدير
و حالا با صداقت مينويسم
همين هايي كه من دارم فدايت
دعايت ميكنم خوشبخت باشي
تو هم تنها براي خود دعا كن
الهي گل كند در آسمانها
خلوص غنچه سرخ دعايت

 

 

۱۳۸۸/۰۱/۲۳


[+] نوشته شده توسط صادق در 10:52 بعد از ظهر | |







نمیدانم چه میخواهم بگویم

 

 


نميدانم چه ميخواهم بگويم
زبان در دهان باز _ بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
كه بال مرغ آوازم شكسته است
نميدانم چه ميخواهم بگويم
غمي در استخوانم مي گدازد
خيال ناشناسي آشنارنگ
گهي ميسوزد م گه مينوازد
گهي در خاطرم مي جوشد اين وهم
ز رنگ آميزي غم هاي اندوه
كه در رگها جاي خون روان است
سيه داروي زهرآگين اندوه
فغاني گرم و خون آلود و پردرد
فرو مي پيچيدم در سينه ي تنگ
چو فرياد يكي ديوانه گنگ
كه ميكوبد سر شوريده بر سنگ
سرشكي تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سينه مي جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاري كه ريزد
شرنگ خشمش از نيش جگر سوز
پريشان سايه اي آشفته آهنگ
ز مغزم مي ترواد گيج و همراه
چو روح خوابگردي مات و مدهوش
كه بي سامان به ره افتد شبانگاه
درون سينه ام درديست خونبار
كه همچون گريه ميگيرد گلويم
غمي آشفته دردي گريه آلود
نميدانم چه ميخواهم بگويم

 

 

جمعه  ۱۵/۰۹/۱۳۸۷


[+] نوشته شده توسط صادق در 3:52 بعد از ظهر | |







کنار ساحل

 

 

سالها كنار ساحل خيالم
به خبال پاسخي نشستم
پرسيدم بارها و بارها پرسيدم:گناهم چيست؟
پاسخ سكوت بود
قطره اشكي نثارش كردم
باد در او وزيد
باران در او گريست
دوباره پرسيدم:گناهم چيست؟
گفت :بي گناهي بي گناه

 

 

 

جمعه ۰۱/۰۹/۱۳۸۷


[+] نوشته شده توسط صادق در 7:55 بعد از ظهر | |







تولدم مبارک

 

به نام خالق همه مخلوق ها
همه آدمها قصه اي دارند
يكي تلخ يكي شيرين يكي كوتاه يكي طولاني
قصه سرنوشت همه از همان لحظه اي كه پا به اين دنيا گذاشتند شروع ميشه
همان لحظه اي كه با گريه ورودمان را اعلام ميكنيم
انگار ميدونيم وارد يه چه جايي شديم
انگار ميدونيم دنيا تلخيهاي زيادي داره
انگار ميدونيم ممكنه با هزاران مشكل روبرو بشيم
انگار...

گريه ميكنيم در حاليكه عده اي خوشحال از ورودمان به اين دنيا شكر ميكنند كه بدنيا آمده ايم
يادمان نميمونه چطور ياد گرفتيم بشينيم راه بريم و حرف بزنيم
اما ميدونيم با انجام دادن آنها چه شادي وجود پدر و مادر مان فرا گرفته است
زمان گذشت و گذشت ما بزرگ شديم اما هنوز دلواپس ما هستند

جشن تولد حكايت عجيبي است براي يه سال بزرگتر شدنمان جشن ميگيريم
براي بودنمان تو دنيايي كه گاهي خيلي تلخ ميشه و گاهي شيرين و دوست داشتني
خدايا ترا شكر به خاطر سلامتي كه بزركترين نعمت هست
به خاطر عزيزانم به خاطر سلامت بودنشان واينكه آنها را داريم
به خاطر آنهايي كه دوستشان داريم و دوستمان دارند
جشن تولد ماندگار ميشه بخاطر آنهايي كه دوست داريم در شادي همراهمان باشند
و حضورشان شادي آوراست آنهايي كه عزيزند
و آرزويي ميكنيم و شمع ها خاموش ميكنيم و دعا ميكنيم برآورده شه
تبريك ميگن و ميگذرد تا سال بعد معلوم نيست هستيم تا جشن بگيريم يا نه
اصلا يادي ازمان ميكنند يا خاطره ميشويم و بعد فراموش انگار اصلا نبوديم
اما به قول شاعر:
آنروز كه تو آمدي به دنيا عريان جمعي به تو خنديدند و تو بودي گريان
كاري كن اي دوست وقت مردن جمعي به تو گريند و تو باشي خندان
هميشه خندان باشيد و آرزويتان برآورده باد

 

سلام به دوستان عزیز پا برجای وبلاگم

۱۳۸۷/۰۸/۱۸روز تولد من هست و ۲۲ سال از زمان تولدم میگذرد و برای اولین بار میخام

جشن بگیرم و میخام این جشن رو تو وبلاگم بگیرم با دوستانم .

باورم نمیشه که ۲۲ سال گذشت و میخام وارد ۲۳ سالگی بشم زمان طوری گذشت که هیچ

نفهمیدم تو این مدت چی کار کردم .

خب گذشته از این حرفها من منتظر شعرهای شما یا پیامتان هستم . تا روز تولدم ۸ روز مونده

منتظر حضور سبزتان هستم

یا علی

 

جمعه ۱۰/۰۸/۱۳۸۷


[+] نوشته شده توسط صادق در 12:29 بعد از ظهر | |







حکایت

حكايت
تمام قصه همين بود
از با تو گفتن
هيچ كس نمي خواهد حكايت تو را
كه چه بر تو گذشت
چون تو با سكوتي بدون ترديد رفتي
خواهشم از تو اين است
كه هميشه در قلبم بماني براي هميشه
نگذار كه در حصار تمنا فرو روم
هميشه گفته ام
من هستم و سكوت تو
سكوتت براي من مثل مرگ است
و من اين حصار سكوت را درهم ميشكنم
تا شايد باورت شود كه
هميشه بيادت خواهم بود

 

شنبه ۰۴/۰۸/۱۳۸۷


[+] نوشته شده توسط صادق در 7:47 بعد از ظهر | |







دریا

سلام به دوستان عزیز

مدتی بود که من به وبلاگم سری نزدم و مطلب جدیدی رو ثبت نکردم .

جای همه دوستان خالی مدتی رفته بودم شمال در کنار دریا .

خیلی زیبا بود چون اولین بارم بود که دریا رو میدیدم و وقتی کنار دریا روی ماسه ها مینشستم

به گذشته ام فکر میکردم که چه روزهایی رو از دست داده بودم .

دوست داشتم کلبه ای در کنار دریا داشته باشم تا همیشه درد دلم را به دریا بگویم چون میدانستم

که او حرف دل مرا میشنود .

دوست داشتم ساعتها در کنار دریا روی ماسه ها با پایی برهنه راه بروم همچنین غروب زیبای دریا

را تماشا کنم .

امیدوارم شما دوستانی که نرفتید و تجربه نکردید هم قسمتتان شود .

 


[+] نوشته شده توسط صادق در 6:39 بعد از ظهر | |







شهادت حضرت علی (ع) را تسلیت میگویم

علی آن شیر خدا شاه عرب

الفتی داشته با این دل شب

شب ز اسرار علی آگاه است

دل شب محرم سرالله است

شب علی دید به نزدیکی دید

گر چه او نیز به تاریکی دید

شب شنفته است مناجات علی

جوشش چشمه ی عشق ازلی

شاه را دیده به نوشینی خواب

روی بر سینه ی دیوار خراب

قلعه بانی که به قصر افلاک

سر دهد ناله ی زندانی خاک

اشکباری که چو شمع بیدار

می فشاند ز رو می گرید زار

دردمندی که چو لب بگشاید

در و دیوار به زنهار آید

کلماتی چو در آویزه ی گوش

مسجد کوفه هنوزش مدهوش

فجر تا سینه آفاق شکافت

چشم بیدار علی خفته نیافت

 

نا شناسی که به تاریکی شب برقع پوش

میکشد بار گدایان بر دوش

تا نشد پردگی سر جلی

نشد افشا که علی بود علی

شاهبازی که به بال و پر راز

میکند در ابدیت پرواز

شهسواری که به برق شمشیر

در دل شب بشکافت دل شیر

عشقبازی که هم آغوش خطر

خفت در خوابگه پیغمبر

آن دم صبح قیامت تاثیر

حلقه ی در شد از او دامنگیر

دست در دامن مولا زد در

که علی بگذر از ما نگذر

شال شه وا شد دامن به گرو

زینبش دست به دامن که مرو

شال میبست و ندایی مبهم !

که کمر بند شهادت محکم

پیشوایی که ز شوق دیدار

میکند قاتل خود را بیدار

ماه محراب عبودیت حق

سر به محراب عبادت منشق

میزند پس لب او کاسه ی شیر

میکند چشم اشارت به اسیر

چه اسیری که همان قاتل اوست

تو خدایی مگر ای دشمن دوست

در جهانی همه شور و همه شر

(ها علی بشر کیف بشر)

کفن از گریه ی غسال خجل

پیرهن از رخ وصال خجل

شبروان مست ولای تو علی

جان عالم به فدای تو علی

 

 

شهادت حضرت علی (ع) را به تمام شیعیان جهان تسلیت عرض میکنم

 

شنبه ۳۰/۰۶/۱۳۸۷


[+] نوشته شده توسط صادق در 7:49 بعد از ظهر | |







شهر آرزوها

ميخواهم
ميخواهم با توبه شهر آرزوها سفر كنم
ميخواهم پا به پاي تو بربام كلبه به انتظار تو ستاره خوشبختي ام بنشينم
ميخواهم بازوانت سپر دلتنگي هايم باشد
ميخواهم با تو گلهاي پژمرده زندگي را آبياري كنم
ميخواهم با تو ...
ولي افسوس
افسوس كه از تو جز نقش گامهايي بر سنگفرش خاطره چيزي به يادگار نمانده است


....
آخرين گامهايم هديه به تو
به تو كه در پشت رنگين كمان آرزوهايم پنهان شدي
ميدانم
آري ميدانم كه براي يافتن تو كمي دير جنبيده ام
اما
با تمام وجود تو را و احساس عشق تو را احساس ميكنم

چهارشنبه ۱۳/۰۶/۱۳۸۷


[+] نوشته شده توسط صادق در 11:6 بعد از ظهر | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
JavaScript Codes