تبليغاتX
مینویسم به یاد گذشته




پروفايل مدير وبلاگ ;(كليد كنيد)



نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان



موزیک و سایر امکانات





بگذار بمیرم

ای خوبتر از گل

ای پاکتر از قطره شبنم

ای دل به تو محتاجم

من جز تو نخواهم ز دو عالم

دل در تب سنگین خمار است

ای دوست بهار است

جز چشم تو هر چشمه سرابست

کیفیت چشمان تو چون جام شرابست

ای چشم تو سر چشمه خورشید

یکدم نگهم کن

صیاد من ای آنکه به دام تو اسیرم

بگذار که از پای بیفتم

مستانه بمیرم

ای هستیم از تو ارزنده چه دارم که به پای تو بریزم؟

در کوی وفایت چه کنم گر ندهم جان

گر سر ندهم بر سر پیمان

ای وای به من گر که محشر

پرسند چه کردی ؟ در راه محبت

آخر چه بگویم ؟ از فرط خجالت

 

 


[+] نوشته شده توسط صادق در 11:9 بعد از ظهر | |







امروز

امروز دقايق را تسبيح كردم و دانه دانه اش را شماردم
امروز ثانيه را نفس كردم و دم و بازدمم را شمردم
امروز آينه ديروز شدم وخاطراتم را مرور كردم
امروز دفترچه خاطراتم شدم و ورق ورقم را آه كردم
امروز ديروز شدم و بر گذشتنم افسوس خوردم
امروز فردا شدم و بارها تصور آمدنم را كردم
امروز خورشيد شدم و باطلوع سوختم
امروز ابر شدم و بر خود گريستم
امروز مه شدم و فرداي نامعلومم را مبهم تر كردم
امروز باران شدم تا رنگين كمان اميد را بيابم
امروز فردا را شكستم
غصه را برباد دادم و
به قاصدك رازم گفتم
امروز يكبار ديگر تنهايي را تجربه كردم


 

به قلم : تسنیم

از شما ممنونم بخاطر شعرتون خیلی جالب بود من هم برای ثبت در وبلاگم گذاشتم


[+] نوشته شده توسط صادق در 5:32 قبل از ظهر | |







باز هم سلام به دوستانی که به وبلاگم سر میزنن و نظراتشون رو میگن و مرا در هر چه بهتر بودن وبلاگم

کمک میکنن باز هم به وبلاگم سر بزنید من هم سعی میکنم مطالب تازه و جالبی رو برای شما بنویسم

راستی اگه این مطلب رو میخونی عکسها همه قفلهاش بازه میتونی کپی کنی و همچنین مطالب را

از نظراتت ممنونم دوست عزیز


[+] نوشته شده توسط صادق در 10:19 بعد از ظهر | |







زنده بودن بی شوق

زنده بودن بی شوق

 

آه ای مطلع صبح

کاش میشد دل خسته من

زندگی را از نو آغاز کند

چشم دیگر به جهان باز کند

دل نگنجد ببرم

سینه تنگ است دریغا قفس است

کاش میشد که رهی باز کند بگشاید پر و پرواز کند

ای پرستوها ای چلچله ها

کاش میشد که به همراه شما

بپرم تا لب کشت بپرم سوی بهشت

خالی از حسرت و نا کامی ها بی سرانجامیها

دور از این

چهره های همه آلوده به رنگ

رنگ پاکی وصفا

و به باطن دلها همه سرد

همه خاموش و سیاه

سینه های همه لبریز ریا

آه ای سنگ صبور

کاش در دل من صبر تو بود

کاش میشد که تحمل کنم این مردم را

زندگی چیست مگر ؟ زندگی زندانست

و در آن

زنده بودن بی عشق و شوق

زنده بودن تهی از شور حیات

خیمه شب بازی پس مسخره ای است

در دل یک زندان

آه بازیچه شدن

چه غم جانکاهی است

 


[+] نوشته شده توسط صادق در 2:58 بعد از ظهر | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
JavaScript Codes