تبليغاتX
مینویسم به یاد گذشته




پروفايل مدير وبلاگ ;(كليد كنيد)



نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان



موزیک و سایر امکانات





جادوی عشق

برو ای عشق میازارم بیش

از تو بیزارم و از کرده خویش

من کجا اینهمه رسوایی ها ؟

دل دیوانه و شیدائیها ؟

من کجا اینهمه اندوه کجا ؟

غم سنگین چنان کوه کجا ؟

شب طولانی و بیداریها

تب سوزنده و بیماریها

دیده شادی من کور نبود

خنده از روی لبم دور نبود

من پرستوی بهاران بودم

عالمی روح و دل و جان بودم

تا تو ای عشق به دل جا کردی

سینه را خانه غمها کردی

سوختی بال و پر و جانم را

آرزوهای فراوانم را

میگریزم ز تو ای افسونگر

دست بردار از این دل دیگر

دل من خانه رسوایی نیست

غم من نیز تماشایی نیست

( از هما میر افشار )


[+] نوشته شده توسط صادق در 10:17 بعد از ظهر | |







پرنده مردنی است

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب میکشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست

 

از ( فروغ فرخزاد )


[+] نوشته شده توسط صادق در 1:10 قبل از ظهر | |







همراه

تنها در بی چراغی شب ها میرفتم

دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود

همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود

مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد

لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود

تنها می رفتم می شنوی ؟ تنها

من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم

آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند

درها عبور غمناک مرا می جستند

و من می رفتم می رفتم تا در پایان خود فرو افتم

ناگهان تو از بیراهه لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی

صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت:

همه تپش هایم از آن تو باد چهره به شب پیوسته ! همه تپش هایم .

من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم

دستم را به سراسر شب کشیدم

زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید

خوشه فضا را فشردم

قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید

و سرانجام

در آهنگ مه آلود نیایش تو را گم کردم

میان ما سرگردانی بیابانهاست

بی چراغی شب ها بستر خاکی غربت ها فراموشی آتش هاست

میان ما ( هزار و یک شب ) جست و جوهاست

(از سهراب سپهری)


[+] نوشته شده توسط صادق در 0:42 قبل از ظهر | |







غروبی ابدی

روز یا شب ؟

نه ای دوست غروبی ابدیست

با عبور دو کبوتر در باد

چون دو تابوت سپید

و صداهایی از دور از آن دشت غریب

بی ثبات و سرگردان همچون حرکت باد

    سخنی باید گفت

سخنی باید گفت :

دل من می خواهد با ظلمت جفت شود

سخنی باید گفت

چه فراموشی سنگینی

سیبی از شاخه فرو میافتد

دانه های زرد تخم کتان

زیر منقار قناری های عاشق من می شکنند

 


[+] نوشته شده توسط صادق در 11:58 بعد از ظهر | |







بهار 1387

شبنمی آهسته از چشمان برگ

می چکد بر دامن رنگین خاک

گل می افشاند به چشم آفتاب

نازخندی خوابناک

ناگهان از جای می خیزد نسیم

شاد می رقصد میان خاکسار

گفتگویی نرم می لغزد به گوش

“هان بهار…

آری بهار…”

آغاز سال ۱۳۸۷ و بهاری نو را به شما دوستان عزیز تبریک میگویم

اولین مطلب در سال ۱۳۸۷

منتظر نظرات شما عزیزان هستم


[+] نوشته شده توسط صادق در 10:40 بعد از ظهر | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
JavaScript Codes