|
دختری خوابی در مهتاب
چون گل نیلوفری بر آب
خواب می بیند .
خواب می بیند که بیمار است دلدارش
وین سیه رویا شکیب از چشم بیمارش باز می چیند
می نشیند خسته دل بر دامن مهتاب
چون شکسته بادبان زورقی بر آب
می کند اندیشه با خود :
از چه کوشیدم به آزارش؟
و زپشیمانی سرشکی گرم
می درخشد در نگاه چشم بیدارش
روز دیگر
باز چون دلداده می ماند به راه او
روی می تابد ز دیدارش
میگریزد از نگاه او
باز می کوشد به آزارش...

جمعه ۰۳/۰3/1387
|