تبليغاتX
مینویسم به یاد گذشته




پروفايل مدير وبلاگ ;(كليد كنيد)



نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان



موزیک و سایر امکانات





مرا فراموش نكن...
هنگاميكه لب تو از مژده خبرهاي مسرت بخش در سينه مي طپد.
هنگاميكه تاريكي شب افكار گذشته ات را بيادت مي آورد.
از انتهاي جنگل صدايي به تو ميگويد:مرا فراموش نكن.
عشق غم افزاي مرا بياد آور!
به لحظه اي كه براي ابد با تو وداع كردم فكر كن.
بدان كه دوري و طول زمان عشق و محبت تو را از قلبم خارج نميكند.
تا وقتي كه قلب من در سينه مي طپدهميشه به تو ميگويد:مرا فراموش نكن.
هنگاميكه قلب شكسته ام براي هميشه در زير خاك سرد مدفون شد مرا به خاطر بياور!
هنگاميكه گلي تنهابه آهستگي روي قلب من روئيد مرا به خاطر بياور!
ديگر در اين دنيا تو را هرگز نخواهم ديد.
حال اگر شبها به دقت گوش دهي صدايي با ناله واندوه به تو ميگويد:مرافر اموش نكن

 

                                         سه شنبه ۱۴/۰۳/۱۳۸۷


[+] نوشته شده توسط صادق در 11:11 بعد از ظهر | |







ترا راندم


ترا راندم
ترا راندم كه دست ديگري بنيان كندروزي بناي عشق و اميدت
شود اميدجاويدت
ترا راندم ولي آن لحظه گويي آسمان ميمرد
جهان تاريك ميشد كهكشان ميمرد
ترا راندم ولي هرگز مگو با من
كه اصلا معني عشق و محبت را نميدانم
كه در چشمان تو نقش غم و دردت نميخوانم
درون سينه ام دل ناله ميزد
باز كن از پاي زنجيرم
كه بگريزم
به دامانش بياويزم
به او با اشك خون گويم
((مرو من بي تو ميميرم))
ولي من در ميان هاي هاي گريه خنديدم
كه تو هرگز نداني
بي تو تك شاخه عريان و بي چيزم
كه من بي تو غمي همرنگ پاييزم
دگر از غصه لبريزم
در اين دنيا بمان بي من
براي ديگري سر كن نواي عشق و مستي را
بخوان در گوش جان ديگري آواي هستي را
تو اي تنها اميدم
بي من از آن كوچه ها بگذر
مرا يكدم بياد آور
بياد آور كه گفتم:((بيا اميد جان من))
بيا تن را ز قيد آرزوهايش رها سازيم
بيا ميعاد خون بر جهان دگر اندازيم
بيادآور كه اكنون بي تو خاموشم و از خاطره ها فراموشم
و يك تك لاله وحشي به جاي لاله بر گور دل من روشن است اكنون
ترا با اشك خون از ديده بيرون راندم آخر
كه در جام قلب ديگري ريزي شراب آرزوها را
به زلف ديگري آويزي آن گلهاي صحرا را
مگو با من... مگو با من ...
مگو از هستي و مستي
من آن خودرو گياه وحشي صحراي اندوهم
كه گلهاي نگاه و خنده هايم رنگ غم دارد
مرا از سينه بيرون كن
ببر از خاطر آشفته نامم را
بزن بر سنگ جانم را
مرا بشكن مرا بشكن
تو سرتاپا وفا بودي
تو با درد آشنا بودي
ولي اي مهربان من ...بگو آخر كجا بودي
كنون كز من به جا مشت پري در آشيان مانده
و آهي زيرسقف آسمان مانده
بيا آتش بزن اين آشيان را
اين بال و پرها را
بيا آتش بزن اين دل ويران را
و رها كن اين دل غمگين و تنها را
رها كن اين دل غمگين و تنها را......

 

نوشته شده توسط ( تسنیم )    شنبه ۱۱/۰۳/۱۳۸۷


[+] نوشته شده توسط صادق در 8:3 بعد از ظهر | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
JavaScript Codes