|
تو تو مرا از غرق شدن در درياي تنهايي نجات دادي تو به من اميد و آرزو بخشيدي تو با محبت مثل آبشاري بزرگ بر من روان شدي تو ... اما من ! من دل شيشه اي و رئوف تو را با سنگ نامهرباني شكستم افسوس! آري هنوز هم نام تو در كوچه پس كوچه هاي ياد بيداد ميكند شبها ستاره اي كمسو به ياد گذشته ها چشمك ميزند و گاهگاهي شهابي سينه آسمان را مي شكافد ولي هنوز كابوس رفتنت خواب را از چشمانم ميدزدد و افسانه دوباره آمدنت مرا به خواب ميبرد هنوز صداي رهگذر كه در دوردست ها ميگريد به گوشم ميرسد و صدايش در خنده هاي تقدير گم ميشود و سردي اشك هايش را هيچگاه كسي نمي فهمد اكنون كه ميبينم بي تو هيچ نيستم و خيال خاطراتت رهايم نميكند در كوچه پس كوچه هاي زندگي به دنبال تو گمشده زندگي ام ميگردم گمشده اي كه دلش را با نامهرباني و سنگدلي شكستم گمشده اي كه از هر چيز به من نزديكتر است حال چگونه ميتوانم تو را بيابم چگونه... كاش به خاطر من برگردي كاش
و من همچنان مینویسم به یاد گذشته

چهارشنبه ۰۹/۰۵/۱۳۸۷
|