|
نميدانم چه ميخواهم بگويم زبان در دهان باز _ بسته است در تنگ قفس باز است و افسوس كه بال مرغ آوازم شكسته است نميدانم چه ميخواهم بگويم غمي در استخوانم مي گدازد خيال ناشناسي آشنارنگ گهي ميسوزد م گه مينوازد گهي در خاطرم مي جوشد اين وهم ز رنگ آميزي غم هاي اندوه كه در رگها جاي خون روان است سيه داروي زهرآگين اندوه فغاني گرم و خون آلود و پردرد فرو مي پيچيدم در سينه ي تنگ چو فرياد يكي ديوانه گنگ كه ميكوبد سر شوريده بر سنگ سرشكي تلخ و شور از چشمه دل نهان در سينه مي جوشد شب و روز چنان مار گرفتاري كه ريزد شرنگ خشمش از نيش جگر سوز پريشان سايه اي آشفته آهنگ ز مغزم مي ترواد گيج و همراه چو روح خوابگردي مات و مدهوش كه بي سامان به ره افتد شبانگاه درون سينه ام درديست خونبار كه همچون گريه ميگيرد گلويم غمي آشفته دردي گريه آلود نميدانم چه ميخواهم بگويم

جمعه ۱۵/۰۹/۱۳۸۷
|